رضا قليخان هدايت

1938

مجمع الفصحاء ( فارسي )

خروشى بركشيدى تند تندر * كه موى مردمان كردى چو [ سوزن ] تو گفتى ناى رويين هر زمانى * به گوش اندردميدى يك دميدن بلرزيدى زمين از زلزله سخت * كه كوه اندر فتادى زو به گردن تو گفتى هر زمانى زنده پيلى * بلرزاند ز رنج پشگان تن فروباريد بارانى ز گردون * چنان چون برگ گل بارد ز گلشن و يا اندر تموزى مه ببارد * جراد منتشر بر بام و برزن ز صحرا سيلها برخاست هر سو * دراز آهنگ و پيچان و زمين‌كن چو هنگام عزايم زى معزّم * به تك خيزند ثعبانان ريمن نماز شامگاهى گشت صافى * ز روى آسمان ابر معكّن چو بردارد ز پيش روى اوثان * حجاب ماردى دست برهمن پديد آمد هلال از جانب كوه * بسان زعفران آلوده محجن چنان چون دوسر از هم باز كرده * ز زرّ سرخ يك دست‌آورنجن و يا پيراهن نيلى كه دارد * ز شعر زرد نيمى زه بدامن رسيدم من به درگاهى كه خيزد * ازو دولت چو رمّانى ز معدن بدرگاه سپهسالار مشرق * سوار نيزه باز خنجر اوژن علىّ بن عبيد اللّه صادق * رفيع الشّأن امير صادق الظّن جمال ملكت توران و ايران * مبارك سايهء ذو الطّول ذو المن خجسته ذوفنونى رهنمونى * كه در هر فن بود چون مرد يك فن تهمتن كارزارى كو به نيزه * كند سوراخ در گوش تهمتن فرى زان تيغ وى هنگام هيجا * چنان ديباى بوقلمون ملوّن كه گر زين‌سو رود در بنگرد مرد * بدان‌سو در زمين بشمارد ارزن به طول و عرض و رنگ و گونه و فر * چو خورشيدى كه درتابد ز روزن اگر بر جوشن دشمن زند تيغ * به يك زخمش كند دونيمه جوشن چو پرگارى كه از هم بازدارى * ز هم باز اوفتد اندام دشمن شنيدم من كه بر پاى ايستاده * رسيدى تا به زانو دست بهمن